ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال میکنید
برچسب: شیرقهوه, نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 21:43
می دانی؟ گاهی حظور کسی در کنارت میتواند چنان روزی را برایت رقم بزند که نه تنها سوز و سرمای زمستان برایت گزنده نباشد بلکه شیرنی وحرارتی خاص را برایت به ارمغان بیاورد.حسی زیباست در کنار کسی باشی که تنها او خلاء همیشگی دالان های قلبت را پر می کنددر کنار او بودن آرامش عجیبی را به تو منتقل می کند که شاید در طی 27 سال زندگیت تجربه نکرده باشی.وقتی در کنارش گام برمی داری متوجه می شوی که, آری غایت زندگیت تماما در وجود او و در با او بودن خلاصه شده استتمامی راهای زندگیت به سمت او جریان داشته است و او مقصد تمامی مقصودهایت بوده استآری در زندگی هرکسی چنین هدف غایی وجود دارد و من همچنان سرمستو مسرورم از یافتنش در میانه راه جوانی :)موضوعات مرتبط: تارا نوشت دوباره نوجوونی...ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 21:43
ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال میکنید
برچسب: آرزوهایی, نویسنده: بازدید: 174 تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 21:43
ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 21:43
واقعیت خیلی تلخ تر از اونی بود که نشون میداد. زندگیم مصداق اون شعری که میگه:
اگر سربر کنی غوغا وگر دم برکشی آرام.
...
موضوعات مرتبط: روز های سخت
ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 21:43
میدونی وقتی بعد از چند سال برگردی به خونه و ببینی همه چیز مثل قبل، و تورو دوباره مثل قبل دوست داره و جایگاهت هنوز دست نخورده باقی مونده. دلت میخواد بغلش کنی و با تمام وجودت ازش معذرت خواهی کنی. اون انقدر بزرگ و عالیه که بدون هیچ توضیحی قبولت داره. فقط تو همین شرایطه که قصه بازگشت شیرینه و تو دلت میخواد دوباره تو خاک خون خودت پیش کسی که دوسش داری ریشه بدوونی
ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 21:43
تب تند تنهایی باز بر بالینم نشسته . چشم هایم از حرارت انزوا به سرخی گراییده. هذیان در برابر چشمانم میرقصد. خواب و بیداریم از هم جدا نیست .تشخیص رویا و واقعیت امکانپذیر نیست. اینجا وادیه تنهاییست. در عین حضور دیگران باز طعم گس تنهایی در زیر زبانت جولان می دهد.میترسم من از این حس شوم و منحوس میترسم. به زحمت چشم هایم را می گشایم .میخواهم هرچه زودتر این کابوس تلخ پایان یابد. خورشید زیبای دو چشم روشن و رنگین در برابر دیدگانم میرقصد. چه چشمان زیبایی مرا به تماشا نشسته.انگشتان بی رمقم را به سویش دراز میکنم تا پر تنپوش حریرفامش علاج حالم باشد...لبخند میزند ، نگاهش با من سخن می گوید. واژگان نامفهومش درگوشم میپیچد. با تمام وجود گوش می سپارم. سرتا پایم گوش میشود اما همچنان واژگان در دهلیزهای گوشم میپیچد و باهم تلاقی میکند. ناگاه الفاظ نا مفهوم رنگ میگیرد و گوش جانم را نوازش میدهد" اندکی صبر سحر نزدیک است"موضوعات مرتبط: من و دلتنگی ها دوباره نوجوونی...ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 21:43
ما را در سایت دوباره نوجوونی دنبال میکنید
برچسب: نوجوونی, نویسنده: بازدید: 148 تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 21:43